تبلیغات
نوری اهری رواسجان اهر ارسباران دلدادگان - مطالب زندگانی علما و بزرگان


سال جهاد اقتصادی گرامی باد دلدادگان
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

علامه استاد طباطبایی رحمه الله و نماز

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
جمعه 26 فروردین 1390-04:49 ب.ظ

با سلام

علامه استاد  طباطبایی رحمه الله  و نماز

مرحوم علامه  استاد طباطبایی   صاحب تفسیر المیزان  می گوید
چون به نجف اشرف برای  تحصیل   مشرف شدم  به جهت  خویشاوندی و قرابت  گاه گاهی به محضر  مرحوم  قاضی طباطبایی  شرفیاب می شدم  تا اینکه  روزی در مدرسه  ایستاده بودم که مرحوم  قاضی  از ان محل عبور می کردند  چون به من رسیدند  دست خود را روی شانه من گذاشتند و گفتند  ای فرزند  دنیا می خوای  نماز شب  و اخرت می خوای نماز شب  این سخن ان قدر  در من اثر کرد  که از ان به بعد  تا زمانی که به ایران مراجعت  کردم  پنج سال  تمام در محضر قاضی  روز و شب به سر می بردم  و انی  از ادراک فیض ایشان دریغ نمی کردم
 شهیدان نماز ص20و مهرتابان ص16


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

نماز و شفارش لقمان

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
چهارشنبه 27 بهمن 1389-05:54 ب.ظ

حضرت لقمان و نماز

حضرت لقمان به فرزندش می فرماید یا بنی اقم الصوة و امر بالمعروف و انه عن المنكر واصبر علی ما اصابكان ذالك من عزم الامور

پسرم نماز را بر پا دار. چرا كه نماز مهمترین پیوند تو با خالق است نماز قلب تو را بیدار و روح تو را مصفا . و زندكی تو را روشن می سازد اثار كناه را از جنت می شوید و نور ایمان را در سرای قلبت پرتو افكن می كند و تو را از فحشا و منكر ات باز می دارد

بعد از برنامه نماز به بهترین دستو ر اجتماعی یعنی امر به معروف و نهی از منكر پرداخته می گوید مردم را به نیكی ها و معروف دعوت كن و از منكرات و زشتی ها باز دار و بعد از این دستورات مهم عملی به مساله صبر و استقامت پرداخته و می گوید در برابر مصائب و مشكلات كه بر تو وارد می شود صابر و شكیبا باش كه این وظیفه حتمی و كار های اساسی هر انسانی است

لقمان 17

تفسیر نمونه ج17ص53



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

مهر امام رضا ع

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
جمعه 15 بهمن 1389-02:25 ق.ظ


مرحوم شیخ حسنعلی نخودكی اصفهانی، اسوه عارفان و شمع محفل سالكان، می گوید: زمانی تصمیم گرفتم به نجف اشرف رحل اقامت افكنم؛ لیكن در آن هنگام، در یكی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضت و عبادت سرگرم بودم. در حال ذكر و مراقبه، یك لحظه حالت مكاشفه به من دست داد و چشم باطنی ام بینا گردید. در آن حال، دیدم كه درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد كه حضرت رضاعلیه السلام اراده فرموده اند كه از زوّار خویش سان ببینند.
پس از آن، در محلی جنب ایوان عباسی(۱) كرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت، در شرقی و غربی صحن عتیق گشوده شد تا زوار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند.
در آن زمان دیدم كه سرتاسر صحن مطهّر مالامال از گروهی شد كه برخی به صورت حیوانات مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می گذشتند و امام علیه السلام دست ولایت و نوازش بر سر همه آن زوّار، حتی آنها كه به صور غیر انسانی بودند، می كشیدند و اظهار مرحمت می فرمودند.
پس از این شهود معنوی و مشاهده رأفت عام از امام هشتم علیه السلام، بر آن شدم كه در مشهد سكونت گزینم و چشم امید به الطاف و عنایات آن حضرت بدوزم.
مرحوم شیخ حسنعلی اصفهانی بعد از این واقعه، محل استقرار كرسی آن حضرت را به عنوان مدفن خویش برگزید و وصیت كرد كه او را در همان نقطه دفن كنند.(۲)
ای آستان قدس تو تنها پناه من
بر خاك باد پیش تو روی سیاه من
ای غربت مجسّم تاریخ ای امام
ای خاك پاك مرقد تو بوسه گاه من

۱) سبائك الذهب فی معرفة قبائل العرب، ابو الفوز سُویدی، المكتبة العلمیة، بی تا، ص 334.
۲) نُزهَة الجلیس، عباس بن نور الدین مكّی، مكتبة الحیدریة، چ اوّل، 1417 ق، ج 2، ص 105.

 


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

خاطره محسن قرائتی از آشنایی با رهبر معظم انقلاب

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
دوشنبه 27 دی 1389-01:04 ب.ظ



456860111_orig.jpg
ما به امام‌رضا(ع) متوسل شدیم که جلسه می‌‌خواهیم. سیدی ما را از حرم به فلکه‌ی آب برد و از فلکه‌ی ‌آب به همراه شهید باهنر به سمینار رفتیم، از سمینار به همراه آیت‌الله خامنه‌ای به خانه‌شان رفتیم.

حجت‌الاسلام محسن قرائتی در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود با پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای ضمن بیان مظلومیت قرآن و میزان توجه به تفسیر قرآن خاطراتی شیرین از آشنایی با رهبر معظم انقلاب و تشکیل جلسات تفسیر کلام‌الله گفته‌اند که بخش‌های برگزیده آن را در ادامه می‌خوانید.

قرآن را کتاب مقدس می‌دانیم و نه کتاب زندگی!

در عملِ خیلی‌ها دین از سیاست جدا است. بیشتر ما قرآن را کتاب مقدس می‌دانیم و نه کتاب زندگی. یعنی فکر می‌کنیم قرآن چون کتاب مقدسی است، سر سفره‌ی عقد، برای فاتحه یا برای استخاره و ... باشد، اما باور نداریم که قرآن کتاب زندگی است. کتاب حقوق است. حدود دو هزار نکته‌ی حقوقی در قرآن وجود دارد. کتاب مدیریت است. صدها آیه راجع به مدیریت داریم. بسیاری از اساتید رشته‌ی مدیریت این را نمی‌دانند. کتاب نور و ارتباطات و کتاب هدایت و بصیرت است.

سیاست جدا است یعنی چه؟ یعنی پانصد آیه‌ را از قرآن حذف کنیم؟

ما مزه‌ی قرآن را نچشیده‌ایم. نچشیدن مزه‌ی قرآن هم تبعاتش همین است. مثلاً باید بدانیم که اقامه‌ی قرآن با اقتصاد ما رابطه دارد. وزیر اقتصاد، وزیر کشاورزی، وزیر صنعت این‌ها باید بدانند که اقامه‌ی قرآن ‌اقتصاد را رشد می‌دهد. خداوند در قرآن می‌فرماید: «وَ لَوْ أنّهُم أقامُوا التّوراةَ و الإنجیلَ و ما أُنْزِلَ إلَیْهِم مِنْ رَبِّهِم لَاکَلُوا مِنْ فَوقِهم وَ مِنْ تَحتِ أرجُلِهِم» یعنی اگر مردم قرآن را به پا دارند، از زمین و آسمان رزقشان توسعه پیدا می‌کند. این راز را هنوز ما کشف نکرده‌ایم. باورمان نیامده است که واقعاً نماز باران در نزول باران اثر دارد. ما قرآن را کتاب زندگی نمی‌دانیم. مثلاً می‌گویند دین از سیاست جدا است. ما حدود پانصد آیه‌ی سیاسی در قرآن داریم. دین از سیاست جدا است یعنی چه؟ یعنی پانصد آیه‌ را از قرآن حذف کنیم؟ این‌ها نمی‌فهمند چه می‌گویند.

نگویید این‌جا دانشگاه است و علمی حرف بزن

چند سال پیش از ما دعوت کردند که امام جماعت دانشگاه بشویم. من گفتم به یک شرطی می‌آیم و آن هم این‌که کنار اقامه‌ی جماعت، اقامه‌ی قرآن هم بشود. یعنی یک تفسیر هم در آن باشد، منتها تفسیر دو دقیقه‌ای. وقتی رفتیم، به ما گفتند چون این‌جا دانشگاه است، یک مقدار باید علمی صحبت کنید. شما تفسیرتان را علمی بگویید. من گفتم نه، همین‌طوری که بلد هستم می‌گویم. دیدیم این بندگان خدا قرآن را علم نمی‌دانند. آدم‌های خوبی هستند، اما فکر نمی‌کنند قرآن هم علم است. امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: «اگر علم می‌خواهی، در کلمات قرآن دقت کن.» من نماز را خواندم و گفتم: به من گفته‌اند که این‌جا علمی صحبت کنم و من امروز می‌خواهم ساده‌ترین کلمات قرآن را این‌جا تفسیر کنم. روی تخته‌سیاه نوشتم: «بِالْوالِدَیْنِ إحْساناً». به پدر و مادر احسان کن. در همین جمله بیست نکته دست من آمده است. شروع کردم که: این «ب»، «ب» الصاق است؛ یعنی با دست خودت، یعنی قاشق غذا را با دست خودت در دهان مادرت بگذار. این یکی. گفته است بالوالدین احساناً، یعنی به پدر و مادر احسان کن. سوم نگفته به والدین مؤمن، گفته بالوالدین احساناً. نه‌فقط به مؤمن، بلکه به والدین احسان کن. چهارم نگفته بالوالدین انفاقاً،‌ نگفته پولش را بدهید. گفته احسان کنید. پنجم نگفته تا کی؛ تا لیسانس، تا رهبری، زمان ندارد؛ تا ابد. نگفته بالوالدین الاحسان. گفته احسان و نگفته الاحسان. یعنی هر چه او می‌گوید، باید انجام بدهی. این‌ها را نوشتم روی تخته‌سیا و گفتم: دیگر نگویید این‌جا دانشگاه است و علمی حرف بزن.

گفتم امام صادق(ع) بیش از خدا مشتری دارد

حدود چهل سال پیش از قرآن خبری نبود. من شانزده ساله بودم. سال‌های اول طلبگی‌ام در قم بود. آیت‌الله‌العظمی بروجردی هم زنده بودند. گفتم برویم درس آقا را ببینیم. رفتیم مسجد اعظم. آیت‌الله بروجردی بالای منبر بود. بالاخره پای درس ایشان هم چند صد نفر بودند. درس که تمام شد و رفتند، یک پیرمرد رفت بالای منبر و چند نفر هم دورش جمع شدند. پرسیدم او کیست؟ گفتند این آیت‌الله زاهدی است. گفتم چه می‌گوید؟ گفتند تفسیر می‌گوید. گفتم فرق بین فقه و تفسیر چیست؟ فقه حرف‌های امام صادق(ع) است، اما تفسیر حرف‌های خداست. گفتم امام صادق(ع) بیش از خدا مشتری دارد. این خاطره‌ی تلخ از آن روز در ذهن من ماند که عجب! صدها عالِم پای درس فقه نشسته‌اند، ولی وقتی مفسری به منبر می‌رود، پنج یا شش نفر می‌نشینند. الان آن‌طور نیست البته. مثلاً درس آیت‌الله جوادی آملی شلوغ می‌شود. الان تفسیر خیلی از قدیم بیشتر شده است. ما هم تشکر می‌کنیم، ولی هنوز در جای خودش نیست.

خدا به دلم بَرات کرد که آخوند اطفال بشوم

آغاز آشنایی بنده با آیت‌الله خامنه‌ای به سال‌های قبل از انقلاب برمی‌گردد. یعنی به حدود سی‌وپنج سال پیش. ماجرا به این صورت بود که من درس سطح‌ام تمام شده بود و دنبال این بودم که در رشته‌های آخوندی چه رشته‌ای را دنبال کنم. بروم فقیه و مدرّس و نویسنده بشوم یا یک منبری باشم یا دفتر عقد و ازدواج داشته باشم. خدا به دلم بَرات کرد که آخوند اطفال بشوم. الگو هم نداشتم. آمدم در کوچه‌ها‌ی کاشان، چندتا بچه را دعوت کردم. گفتم بیایید وسط کوچه تا برایتان قصه بگویم. از هفت تا بچه شروع کردیم به قصه گفتن و بعد اصول ساده و ترجمه و تفسیر که الان 36 سال است که قطع نشده است.

معلوم شد این روحانی عزیز دکتر باهنر است

قبل از انقلاب جلسه‌ی ما وقتی رشد کرد و سی، چهل تا جوان شدند، ما موفق به زیارت مشهد‌الرضا علیه‌السلام شدیم. به امام رضا(ع) عرض کردم آمده‌ایم زیارت و باید زود برگردیم و به جلسه‌ی کاشان برسیم، ولی دوست داریم چند روزی در مشهد بمانیم. هنوز از حرم بیرون نیامده بودیم که یک سید روحانی که در آن زمان دبیر بود، من را دید. او من را می‌شناخت. گفت این‌جا سمینار دبیران تعلیمات دینی است و من به آن‌جا می‌روم، شما هم با ما بیا. من گفتم من که دبیر نیستم. گفت باشد، بیا برویم. ما به فلکه‌ی آب رفتیم و منتظر تاکسی بودیم که یک ماشین ترمز کرد. یک روحانی پشت فرمان بود. آن سید را شناخت و سوارش کرد. ما را هم سوار کرد. بعد معلوم شد این روحانی عزیز دکتر باهنر است؛ نخست‌وزیر شهید دولت شهید رجایی. بنده اسم دکتر باهنر را شنیده بودم. وقتی این دوست ما به ایشان گفتند که این قرائتی است، گفت عجب! آن قرائتی که در کاشان جوان‌ها را جمع می‌کند، شمائید؟ گفتم: من هستم.

پشت عبای آقای باهنر به سمینار رفتیم

خلاصه پشت عبای آقای باهنر به سمینار رفتیم. دیدیم جمعیت سنگینی از دبیران تعلمیات دینی جمع شده‌اند و افرادی را دعوت کرده‌اند؛ از جمله دکتر بهشتی، استاد مطهری، آقای خامنه‌ای و ... ما صحنه را که دیدیم، گفتیم می‌شود 5 دقیقه هم به ما وقت بدهید؟ من یک طرحی دارم. گفتند باشد. رفتیم روی سن و گفتیم. آنها هم خیلی پسندیدند.

حضرت آقای خامنه‌‌ای آمدند، خب من آن‌وقت ایشان را نمی‌شناختم

صادقی نامی هم بود در آن جلسه که بعد از انقلاب نماینده‌ی مشهد شد و شهید شد. ایشان چهل دقیقه وقت داشت که وقتش را به من داد. من آنجا معرکه‌ای گرفتم از بحث‌های درجه‌ی یک‌مان. جمعیت هم بسیار خندیدند. بعد از این بحث، حضرت آقای خامنه‌‌ای آمدند. خب من آن‌وقت ایشان را نمی‌شناختم. گفتند من یک مسجدی دارم در مشهد؛ مسجد امام حسن مجتبی(ع) که رژیم آن را تعطیل کرده است. من منبرم ممنوع است. شما بیا و بعد از نمازِ من همین تخته‌سیاه را بگذار و کلاس‌داری کن. الان هم بیا برویم خانه‌ی ما.

ما به امام‌رضا(ع) متوسل شدیم که جلسه می‌‌خواهیم

از همان جلسه آیت‌الله خامنه‌ای ما را برد خانه‌اش. چند شبی در خانه‌‌ی ایشان می‌خوابیدم و صبح‌ها در مسجد صحبت می‌کردم. به این ترتیب آغاز آشنایی ما با ایشان این بود که ما به امام‌رضا(ع) متوسل شدیم که جلسه می‌‌خواهیم. سیدی ما را از حرم به فلکه‌ی آب برد و از فلکه‌ی ‌آب به همراه شهید باهنر به سمینار رفتیم، از سمینار به همراه آیت‌الله خامنه‌ای به خانه‌شان رفتیم. صبح جلسه‌ای برای بچه‌ها می‌خواستیم، شب جلسه برای جوان‌های انقلابی جور شد و این آشنایی ما ادامه پیدا کرده و ما از ارادتمندان ایشان هستیم.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

مصاحبه‏ای جالب با شیخ بهلول

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
شنبه 15 آبان 1389-11:44 ب.ظ

مصاحبه‏ای جالب با شیخ بهلول

(قسمت اول)

9d

آن‏چه در پی می‌آید بخش اول گفت‌وشنودی نشر نایافته است که درسال 1380 با مجاهد و عارف روشن ضمیر، ‌فقید سعید مرحوم علامه شیخ محمدتقی بهلول گنابادی انجام گرفته است. آن‏چه آن سالک گرانمایه دراین مجال بیان داشته روایتی دقیق از دوران سرکوب روحانیت و مظاهر فرهنگ دینی توسط رضاخان است که بیان شیرین آن بزرگوار آن را خواندنی‌تر ساخته است.

 

آقای بهلول! شما یکی از نوادر روزگار ما هستید و زندگی پر فراز و نشیب و سراسر مبارزه شما گواهی بر این مدعاست. با تشکر از اینکه دعوت ما را برای انجام این گفت‌وگو پذیرفتید. با اینکه قریب به 100 سال از عمر شما می‌گذرد، خانه و کاشانه‌ای ندارید و این سؤال برای همه علاقه‌مندان به شما مطرح است که روزگار بر شما چگونه می‌گذرد؟

بنده الآن 92 سال عمر دارم. زندگی من غیر از چهار سالی که در ایران زن‌دار بودم و یک سال هم در افغانستان، همیشه به تجرد گذشته است. از همسر ایرانی خود فرزندی نداشتم و بچه‏ی زن افغانی من هم مرده به دنیا آمد.

 

از پدر و مادر و خانواده و تربیت دوران کودکی‌تان برایمان تعریف کنید.

من حافظه خارق‌العاده‌‌ای داشتم و پدرم بر خلاف بقیه پدرها که برای بچه‌هایشان اوسانه [قصه و افسانه] می‌گویند، به جای آن برای من جغرافیا می‌گفت و من در شش سالگی و در حالی که هنوز الفبا نخوانده بودم، ‌‌جغرافی‌دان خوبی بودم و پایتخت هر کشوری را که از من می‌پرسیدند، بلد بودم. پدر من دادستان و در عین حال مدرس بزرگ حوزه سبزوار بود. ایشان در درس حکمت، شاگرد حاج ملاهادی حکیم مشهور سبزواری و در درس خارج فقه و اصول، شاگرد حاج میرزا ابراهیم سبزواری، از مراجع بزرگ بود.

دو معلم مدارس جدید شاگرد پدر من بودند. آن‏ها چون حافظه مرا دیدند، از پدرم خواهش کردند که این بچه شش ساله را به ما بدهید تا به او درس بدهیم و در ظرف سه سال تصدیق کلاس ششم را بگیرد و چنین و چنان. پدرم می‌خواست این کار را بکند و چه خوب شد که نکرد که اگر می‌کرد، من به خاطر همان هوش و حافظه‌ام از لامذهب‌ترین مردم دوره پهلوی می‌شدم! در دوره پهلوی دو نفر از حیث لامذهبی لنگه نداشتند. یکی تیمورتاش، وزیر دربار پهلوی بود که می‌گفت به 70 دلیل ثابت می‌کنم که خدا نیست و یکی هم دادگر رئیس مجلس شورای ملی بود که یک روز در بهارستان، پشت پنجره مجلس نشسته بود و تماشا می‌کرد و دید که یک سگ نر و یک سگ ماده در خیابان به هم چسبیده‌اند. وکلا را صدا زد و گفت: «آرزو می‌کنم روزی ایران آن قدر پیشرفت کند که زن و مرد بتوانند این طور آزادانه در خیابان‌ها با هم بگردند و کسی کاری‌شان نداشته باشد.» هر دوی آنها هم به دست پهلوی کشته شدند، ولی من اگر در دست پهلوی می‌افتادم، از حیث لامذهبی از هر دوی آنها جلو می‌زدم!

اما خدا نخواست. برایم روپوش مدرسه هم دوخته بودند و قرار بود به مدارس جدید بروم که فرمان عزل پدرم از تهران آمد. پدرم فرمان را پاره کرد و گفت: «چه بهتر! من از سبزوار بی‏زارم» و سبزوار را یله کرد و به وطن اصلی خودمان یعنی «گناباد» برگشتیم. در آن تاریخ در گناباد مدرسه جدید نبود، این بود که به جای آن، شاگرد خاله پدرم شدم که به بچه‌ها قرآن درس می‌داد. شش‌سال و نیمه بودم که قرآن را نزد او شروع کردم و در هشت سالگی حافظ کل قرآن شدم که الآن هم هستم.

شیخ بهلول

بعد از آن درس عربی را نزد پدرم شروع کردم و هم‏زمان منبری مجالس زنانه هم شدم. در 14 سالگی که بالغ شدم، پدرم گفت که دیگر حرام است به مجالس زنانه بروی و روضه بخوانی. شش ماه تمام نه برای مردان و نه برای زنان روضه نخواندم. برای زن‌ها ممنوع بودم که روضه بخوانم و برای مردها هم خجالت می‌کشیدم. یک شب در شب شهادت امام حسن (علیه السلام) در مجلسی که بانی آن پدرم بود، به خودم جرأت دادم و در مسجد «بیلند» روضه خوبی خواندم و از آن به بعد روضه‌خوان رسمی مجالس گناباد شدم.

 

ماجرای شما با صوفی‌های گناباد چه بود؟

در منبر خنده‌های زیادی به صوفیان گناباد می‌کردم و به مرشدشان قلنبه‌های زیادی می‌گفتم و قصه‌هایی از رسوایی‌های صوفی‌ها تعریف می‌کردم و مردم از ته دل می‌خندیدند و می‌فهمیدند که این‏ها چه جانورهایی هستند، برای همین مریدان مرشدشان دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند مرا بکشند. یک شب می‌خواستم بروم روضه بخوانم که سر راهم کمین کردند و جلوی مرا گرفتند و گفتند: ‌«کجا می‌روی؟» گفتم: ‌«باید بروم روضه بخوانم.» یکی‌شان محکم زد تخت سینه‌ام، یکی دیگر زد توی گوشم و سومی با لگد به گرده‌ام زد. چهارمی هم چاقو کشید. من وسط آن معرکه گرفتار شده بودم که «اردلانی»، فرماندار گناباد که از مهمانی به خانه‌اش برمی‌گشت، این قضیه را دید. سوت زد و سربازها ریختند و آن‏ها را گرفتند و 17 روزی در حبس بودند.

پدرم مرد سیاسی هوشیار و دانشمندی بود و متوجه شد که این‏ها بالاخره یک بلایی سر من می‌آورند، برای همین مرا به سبزوار برد که در آن جا درست درس بخوانم. در سبزوار منبر نرفتم و درسم خیلی پیش رفت، ولی بالاخره مردم سبزوار وادارم کردند منبر بروم. همان سال اولی که در مسجد جامع سبزوار منبر رفتم، مخالفت من با پهلوی شروع شد.

چگونه و به چه شکل با رضاشاه مبارزه می‌کردید؟

با تعریف کردن قصه‌ها و لطیفه‌های معنادار بر منبر. این قصه‌ها به‌قدری روشن بودند که مردم عوام هم منظورم را می‌فهمیدند، چه رسد به خواص! یادم هست در همان سال، پهلوی اعلامیه‌ای را نشر داد که منظورش این بود که در دوره سابق که آخوندها و علما به عنوان امر به معروف و نهی از منکر مزاحم مردم می‌شدند، به خاطر این بود که دولت ایران ضعیف بود و به این طور کارها نمی‌رسید؛ ولی امروز دولت قوی شده و به همه کارها می‌رسد. حرف‌هایی را که خوب باشند، خود دولت امر می‌کند و حرف‌هایی را که بد باشند، خود دولت منع می‌کند. کار خوب آن است که مجلس شورای ملی بگوید خوب است و کار بد آن است که از سوی مجلس منع شود. آخوندها و علما از این به بعد حق ندارند به عنوان امر به معروف و نهی از منکر مزاحم مردم شوند و اگر شدند، تعقیب خواهند شد.

در آن روزها دو تن از علمای بزرگ ما فوت شده بودند. یکی «حاج شیخ محمدتقی بافقی یزدی»، شوهر خواهر «شیخ عبدالکریم حائری» مشهور بود که وقتی زن پهلوی بی‌حجاب به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) آمد، او را بیرون کرد و به همین خاطر شیخ را گرفتند و به تهران بردند و هشت سال تحت نظر بود و بالاخره در تهران مرد. دیگری «حاج آقا نورالله اصفهانی»، برادر «آقا نجفی اصفهانی» از مؤسسین مشروطیت بود. حاج آقا نورالله به قم آمد که مانع از کارهای پهلوی شود که مریض شد و پهلوی هم از موقعیت استفاده و کرد آنچه را که کرد.

این خبرها به سبزوار و به من می‌رسید و من مخالفتم را از همان موقع با پهلوی شروع کردم. روی منبر مثالی زدم و گفتم: «اگر یک بچه انگلیسی از پدرش بپرسد آلمانی بهتر است یا انگلیسی؟ جواب خواهد شنید انگلیسی» و همین طور یک یک کشورها را نام بردم تا رسیدم به ایران و گفتم: «اگر بپرسد ایرانی بهتر است یا انگلیسی؟ پدرش می‌گوید: بچه‌ام دهنم را بست. ایران با یک تمدن دو سه هزار ساله معلوم است که بهتر است، ولی این را می‌گویم که یک ایرانی دانشمند سیاستمدار ملت‌پرور رعیت‌نوازی که مثل اعلیحضرت رضاشاه پهلوی به همه صفات عالیه آراسته باشد، از انگلیسی هیچ کمتر نیست!» و به این ترتیب به اهل فن فهماندم که رضاشاه انگلیسی است! این اولین منبری بود که در سبزوار در مخالفت با رضاشاه حرف زدم و هشت سالی از این مخالفت‌ها داشتیم تا به قضیه مسجد گوهرشاد منتهی شد.

 

علامه بهلول

قضیه باغ ملی چیست؟

ماه رمضان در مسجد سبزوار منبر می‌رفتم، ولی منبرم مخالفت صریح با پهلوی نداشت که به جنگ برسد. گوشه و کنایه می‌گفتم. پهلوی هم هنوز آن قدر قدرت نداشت که آخوند را به کنایه‌گویی به بند بکشد، ولی من هم مراقب بودم که خیلی صریح حرف نزنم.

یک سال و نیم از اقامتم در سبزوار گذشته بود و هنوز کسی از مردم سبزوار ندیده بود که من به باغ ملی بروم! یک روز در آن‏جا تدارک جشن می‌دیدند که رفتم. مردم با تعجب به من می‌گفتند: «چطور شده ‌شیخ هوس باغ و تماشا کرده؟» از خود من هم پرسیدند: «شیخ! هوس تماشا کرده‌ای؟» گفتم: ‌«هوس مرگ تماشا را کرده‌ام. از دلم خون می‌ریزد که شب اول ماه محرم، در سبزوار مهمانی اروپایی راه بیندازند.» وقتی با مردم حرف زدم، گفتند: «شیخ! درست می‌گویی» و کم‌کم در میان مردم ولوله افتاد که شیخ چرا آمده و وقتی موضوع دهان به دهان گشت، حس کردم که دارند حرف مرا تصدیق می‌کنند. وقتی دیدم وضعیت این طوری است، رو کردم به مردم و گفتم: «ای مردم! شما همه‌تان می‌گویید که این جشن بد است؛ پس چرا همگی قیام نمی‌کنید؟» یکی از میان جمعیت گفت: «شیخ! شما اگر مجتهد نیستید، ولی برای ما از مجتهد هم محترم‌ترید. اگر شما جلو بیفتید، ما حاضر هستیم هر چه را که بگویید اجرا کنیم» گفتم : ‌«از میان شما دو نفر که شجاع‌تر هستند، بروند و به شهردار بگویند که مؤمنین سبزوار در باغ ملی جمع شده‌اند. این‏ها شهردار را بیاورند تا من با او حرف بزنم.» دو نفر رفتند و به شهردار گفتند. او فهمید که او را برای چه می‌خواهیم و به شهربانی خبر داد. آنها هم به او گفتند تو برو، اگر مشکلی پیش آمد ما کمک می‌کنیم. شهردار آمد و گفت: «آقایان! چه می‌گویید؟» من جلو افتادم و گفتم : ‌«ما می‌گوییم به حرمت ماه محرم، باید این جشن‌ها تعطیل شوند.» او با یک هیبتی گفت : ‌«این مجلس را اعلیحضرت رضاشاه پهلوی برای مهمان عزیزشان اعلیحضرت پادشاه افغانستان برقرار کرده‌اند و هیچ کس حق مداخله ندارد. شما هم اگر از این حرف‌ها بزنید، ما به شهربانی می‌گوییم که شما را دستگیر کنند.»

من با او صحبت می‌کردم و در عین حال خیابان روبه‌رو را هم می‌دیدم و متوجه شدم که سه پلیس شهربانی رو به باغ ملی می‌آیند، ولی هنوز به باغ نرسیده بودند که پلیس دیگری دوان دوان آمد و به آن‏ها یک چیزی گفت و آن‏ها را از نیمه راه برگرداند. من از هوشیاری‌ای که خدا به من داده، مطلب را گرفتم. آن‏ها پلیس‌هایی را برای دستگیری ما فرستاده بودند و بعد جاسوس‌ها به آن‏ها خبر داده بودند که اجتماع مردم خیلی زیاد است و آن‏ها از انقلاب ترسیده و پلیس‌ها را برگردانده بودند. این را که فهمیدم، دلاور شدم و یک‏مرتبه رو کردم به مردم و گفتم: ‌»مردم! شهردار که قبول نمی‌کند این جشن را برچیند، مثل این‏که دست ندارد. شما که دست دارید، این جشن را برچینید.»

تا این امر را دادم، برادر زن شجاع ما که عبدالوهاب نام داشت، دست انداخت و ریسه‌ای را از دیوار کند و گفت: ‌«مرگ بر پهلوی و مهمانش امان‌الله خان!» و ریسه را محکم به زمین زد. شهردار به التماس افتاد و گفت‌: ‌«آقایان! خواهش می‌کنم بی‌نظمی نکنید. خود ما جمعش می‌کنیم.» ‌به او گفتم: « ‌15 دقیقه وقت داری که ما برویم مسجد، نماز شام را بخوانیم و برگردیم. اگر برگشتیم و دیدیم چیزی باقی مانده، همه را آتش خواهیم زد.»

مردم را به مسجد بردم و نماز شام را خواندیم و برگشتیم و دیدیم هیچ خبری نیست. همه جا را پاک کرده بودند. به امان‌الله‌خان خبر دادند که به سبزوار نیا که اوضاع شلوغ شده! آن‏ها به‌قدری ترسیدند که سبزوار که هیچ، در نیشابور هم توقف نکردند!

 

بعد از واقعه مسجد گوهرشاد شما به چه طریق از معرکه گریختید؟

کسانی که دور من بودند و می‌جنگیدند، مرا از معرکه بیرون کشیدند و چهار نفر از باوفاترین ‌آن‏ها با من ماندند. داخل کوچه‌ای شدیم و دیدیم در خانه‌ای باز است و خانمی در برابر در ایستاده است. به ما گفت: «کجا می‌روید؟» یکی از ما گفت: «صدایت را بالا نبر. ما از کشتار مسجد گوهرشاد فرار کرده‌ایم.» خانم سؤال کرد: «شیخ بهلول کجاست؟ آیا او سالم است؟» یکی از همراهان به من اشاره کرد و گفت: «این همان شیخ است.» خانم گفت: «بفرمایید داخل خانه.» بعداً فهمیدیم که این خانم از اهالی قوچان و مقیم مشهد است و از طریق اجاره دادن خانه‌اش به زائرین امام رضا (علیه السلام) امرار معاش می‌کند. تا اذان صبح در خانه آن زن ماندیم. هنگام اذان برای ما لباس پاکیزه آورد و ما لباس‌های خون‌آلودمان را عوض کردیم و نماز خواندیم. صبح وقتی که این خانم داشت از منزل بیرون می‌رفت به او گفتم اخبار شهر را جمع‌آوری کن و برای من بیاور.

حدود ساعت 10 صبح بود که او برگشت و گفت: «مأمورین خیلی سعی می‌کنند تا شهر را به حالت عادی برگردانند. خون‌هایی را که بر در و دیوار حرم بود، شسته‌ و مغازه‌داران و کسبه را هم مجبور کرده‌اند تا مغازه‌های خود را باز کنند. در تمام شهر مأموران به دنبال شیخ بهلول می‌گردند و می‌خواهند خانه‌ها را به نوبت بازرسی کنند.» من دیگر صلاح ندانستم در خانه آن زن بمانم و از همراهانم خواستم به شهر برگردند. خودم هم با آن زن ابتدا به روستای «سیس‌ آباد» و پس از آن به طرف افغانستان حرکت کردم.

ادامه دارد...

منبع: شیعه آنلاین (با اندکی جا‏به‏جایی در ترتیب سؤالات)

تنظیم: رهنما، گروه حوزه علمیه تبیان



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1389 08:37 ب.ظ

آیت الله حسین آقا نجفی اهری رواسجان

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
شنبه 15 آبان 1389-11:36 ب.ظ

آیت الله حسین آقا نجفی اهری

آیت الله حسین آقا نجفى اهرى

ولادت

تحصیلات

ازدواج و فرزندان

رویای صادق

اساتید

اجازات اجتهادى و روایتى

تدریس،تألیف و شاگردان

مهاجرت به اهر

اخلاق و سیره

مبارزات

رحلت

ولادت

حسین آقا نجفى اهرى به سال 1282 ه . ق در خانواده‏اى پارسا وبا تقوا و ساده و بى‏آلایش در شهرستان اهر استان آذربایجان‏شرقى دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش، فتح الله، مادرارجمندش، زهراء، هر دو عاشقان و شیفتگان اهل بیت عصمت وطهارت(علیهم السلام) بودند و در كمال صفا و پاكى زندگى‏مى‏كردند.

تحصیلات

آقا نجفى اهرى از اوان كودكى به تحصیل علم، عشق و علاقه وافرى‏داشت و این اشتیاق در سیماى نورانى و معصوم گونه‏اش نمایان‏بود. در سن ده سالگى به همت والدین ارجمندش موفق به شروع‏تحصیل در زادگاه خود اهر شد و به مدت دوازده سال در محضر«آیت الله میرزا عبد الغنى مجتهد اهرى‏» و «ملا جواد اهرى‏»زانو زد و به تحصیل علوم مقدماتى و كتاب‏هاى درسى متداول‏طلبه‏هاى آن زمان (نصاب، گلستان، صرف و نحو، منطق، معانى وبیان، اصول و فقه) پرداخت. در سن بیست و دو سالگى براى تكمیل‏دروس سطح به حوزه علمیه تبریز وارد شد و به مدت نه سال تاسال 1313 ه . ق از محضر بزرگان حوزه تبریز كسب فیض كرد.

ازدواج و فرزندان

مرحوم آقا نجفى اهرى، قبل از عزیمت‏به نجف، در زادگاه خود با دختر مرحوم ملا تقى، فرزند ملاعلى اصغر رواسجانى به نام «فضه‏خانم‏» ازدواج كرد. ثمره ازدواجشان تنها دخترش (رباب) بود كه ‏او را به عقد حاج سید عباس گرگرى، از فضلاى آذرى نجف، درآورد.

رؤیایى صادق

معظم له بعد از فرا گرفتن دروس سطح به صورت كامل و شایسته درسن سى و یك سالگى (1313 ه . ق) براى رسیدن به مقامات عالى‏علمى و اجتهاد به حوزه كهن و هزار ساله نجف مشرف شد و به‏محافل علمى و جلسات درسى برخى از بزرگان راه یافت. آیت الله‏العظمى نجفى اهرى خود درباره سفر به نجف اشرف مى‏گفت: «در اهرمنزل كرده و منتظر بودم تا زمینه عزیمت‏به نجف اشرف فراهم‏گردد. تقریبا اواسط مهرماه بود. یك شب در عالم رؤیا دیدم كه‏در حرم مطهر ابا عبد الله الحسین (ع) و در ایوان طلا هستم. با دقت ‏به یكى از ستونهاى ایوان طلا چشم دوخته بودم و سعى مى‏كردم‏ تا از این ستون به پشت‏بام حرم بروم، ناگهان از خواب بیدارشدم. نزدیكیهاى صبح بود، وضو ساخته و خود را براى دخول به صبح‏آماده نمودم، و از خداوند متعال خواستم كه این خواب را برایم‏مبارك گرداند. هنوز اذان صبح نگفته بود كه كوبه در منزلمان به‏صدا در آمد. به پشت در آمده، با نگرانى در را گشوده و پدربزرگوارم را مشاهده نمودم. علت تشریف فرمائیش را به این صبح‏زودى سئوال نمودم. (پدرش آن زمان در روستاى «رواسجان‏» زندگى‏مى‏كرد.) در جواب فرمودند: امروز آقاى حسن اهرى (پدر دكتر قاسم‏خان) به مكه مشرف‏اند.

زمینه را فراهم دیده و از پدرم خواستم، تا از ایشان بخواهدساعاتى سفرشان را به تاخیر اندازد تا من هم همراه آنان به‏نجف مشرف شوم. براى خداحافظى از مادر و سایر بستگان به روستاى‏رواسجان رفتم كه عمویم هم براى همراهیم و تشرف آماده گردید.

به همراه افراد فوق الذكر حركت نمودیم و بعد از طى منزلها اول‏وارد كربلاى معلى گشتیم. وقتى وارد حرم ابا عبد الله الحسین (ع)شدیم، ناگهان چشمم به ستونى افتاد كه آن را در خواب دیده بودم‏و درست همان ستون بود. به عمویم گفتم: من اینجا را دیده‏ام وبعد همگى به زیارت نجف مشرف شدیم و آقاى حسن اهرى بعد اززیارت حضرت امیر (ع) جهت تشرف به مكه آماده شدند و من و عمویم‏از آنان جدا گشتیم و من، بعد از اجازه اقامت و تحصیل در حوزه‏نجف از آقا سید محمد كاظم طباطبائى یزدى (صاحب عروة الوثقى)،به عمویم گفتم كه من ماندنى شدم و دیگر برنمى‏گردم و چون‏خانواده‏ام را همراهم نبرده بودم،... نامه‏اى به پدرم نوشتم اگرامكان داشت، همسر و دخترم را به نجف بفرستد و پدرم با همت‏والاى خود آنها را به نجف فرستاد.

اساتید

1- مرحوم ملا جواد اهرى (استاد مقدمات حاج شیخ در اهر)

2- حضرت آیت الله شیخ عبد الغنى مجتهد اهرى (استاد آقا نجفى‏در اهر).

3- حضرت آیت الله العظمى حاج سید محمد كاظم بن عبد العظیم‏طباطبائى یزدى (صاحب كتاب شریف عروة الوثقى).

4- حضرت آیت الله العظمى شیخ محمد كاظم بن ملا حسین خراسانى.

5- حضرت آیت الله العظمى سید ابو الحسن اصفهانى.

از دیگر اساتید آقا نجفى‏اهرى مى‏توان; آقا شیخ محمد حسین نائینى (متوفى 1355 ه . ق)و آقا شیخ عبد الكریم ممقانى را نام برد.

اجازات اجتهادى و روایتى

مرحوم آقا نجفى اهرى بعد از تكمیل تحصیلات عالیه، موفق به كسب‏اجازه اجتهاد و نقل روایات از آیات و بزرگانى مانند سید محمدكاظم طباطبائى یزدى، شیخ محمد حسین نائینى، سید ابو الحسن‏اصفهانى، شیخ عبد الكریم ممقانى شد كه گویاى موقعیت ممتاز علمى‏آن فقیه فرزانه و توجه اساتید معظم له به ایشان است. همچنین‏ارجاع مسائلى از ناحیه آیت الله العظمى بروجردى به وى، گویاى‏عنایت ایشان و فضل معظم له بود، به عنوان نمونه به دو حكایت‏اشاره مى‏كنیم:

1- در زمان آقا نجفى اهرى عده‏اى از ثروتمندان اهر جهت پرداخت‏بدهى‏هاى شرعى اموالشان، قبل از تشرف به حج، خدمت آقاى بروجردى‏مى‏رسند. قبل از هر چیز، آقا از آنان مى‏پرسد: از كدام منطقه‏ایران آمده‏اید؟ آنها در پاسخ مى‏گویند: از ارسباران (اهر). آقا از گرفتن خمس‏خوددارى كرده، مى‏فرمایید تا زمانى كه آقا نجفى اهرى در اهرهستند، من اقدام به چنین كارى نمى‏كنم. برگردید و خدمت آقا شیخ‏حسین برسید.

2- مساله دیگر این كه در زمان حیات آقا نجفى اهرى، شهردارى‏اهر با غصب قبرستانى كه هنوز مورد استفاده اموات مومنین بود،حمامى بنا كرد، اما آقا نجفى به علت غصبى بودن، اجازه غسل درآن حمام را نمى‏داد. مردم (انجمن شهر) از آیت الله العظمى‏بروجردى براى تعیین تكلیف استفتا كردند و ایشان از جواب‏خوددارى كرد و به آقا نجفى ارجاع داد و سرانجام حمام به خاطراجازه ندادن آقا براى غسل و استحمام از بین رفت و به مخروبه‏تبدیل شد. بعد از رحلت آقا نجفى رژیم طاغوت مدرسه‏اى را به نام(ناموس) در آنجا ساخت كه این مدرسه بعد از انقلاب به نام شهیدبزرگوار رجائى تغییر نام یافت.

تدریس، شاگردان و تالیف

مرحوم آقا نجفى اهرى در دوران پر بركت عمر شریف خود به مدت ده‏سال در حوزه نجف اشرف در مسجد هندى‏ها و مقبره صاحب عروة‏الوثقى بر كرسى تدریس تكیه زد و كتابهایى مانند قوانین الاصول‏میرزاى قمى، فرائد الاصول و مكاسب شیخ انصارى را به شاگردانش‏از كشورهاى هندوستان، پاكستان، افغانستان و ایران تدریس‏فرمود.

از شاگردان وى مى‏توان حضرات آیات و حجج اسلام: شیخ‏عبد العلى آخوندى اهرى، مرحوم حاج سید صادق آل محمد اهرى(اولین امام جمعه اهر بعد از انقلاب)، حاج میرزا یراله دهقان،حاج آقا بخارایى، حاج آقا نجومى و حاج آقا دهدشتى را نام برد.

آقا نجفى اهرى در كنار تعلیم و تربیت، كتاب‏هایى را نیز تالیف‏كرد. فهرست كتاب هاى وى عبارت است از:

1- «حدیقة الاحباب‏» كتابى وزین و شامل ادعیه، روایات،كرامات، نصایح و مناقب خاندان عصمت و طهارت است و به تعبیرمولف «كشكولى است جمع آورى شده از كتب معتبره.»

2- «شجره طوبى‏» همانند حدیقه است.

3- «رساله عملیه به نام (سدره المنتهى فى دین المصطفى)» درسال (1366 ه . ق) در تبریز به چاپ رسید.

از حاج شیخ شش كتاب چاپ نشده نیز به یادگار ماند كه عبارت است‏از: 1 و 2- «شرح رسائل و مكاسب شیخ انصارى‏» 3- «مناسك حج‏» 4- «اربع مائه (از فرموده‏هاى امام صادق (ع)» 5- «رد بهائیگرى‏» 6- «آیا قرآن قابل ایراد است؟»

آقا نجفى اهرى دست‏خط خیلى خوبى هم داشت و بخشى از نسخه كتاب‏«ریاض العلماء و حیاض الفضلاء» تالیف; میرزا عبد الله بن‏عیسى افندى اصفهانى (قرن 12) به دست‏خط اوست. در این باره‏حكایتى خواندنى به این صورت نقل كرده‏اند: آیت الله العظمى‏مرعشى نجفى مى‏خواست در نجف اشرف این كتاب را از یك زن دست‏فروش‏خریدارى كند اما انگلیسى‏ها هم مشترى آن بودند و تا سقف‏400 دینار براى خرید پیشنهاد كردند اما زن حاضر شد كتاب راتنها در برابر 200 دینار به آقا نجفى مرعشى بفروشد. ایشان هم‏با فروختن اسباب و اثاث و حتى لباس‏هاى نوى خود كتاب راخریدارى كرد. بعدها آقا مرعشى بر اثر تهدید و اجبار رژیم عراق‏حاضر شد آن را به انگلیسى‏ها بفروشد; اما قبل از فروش به كمك‏جمعى از رفقایش آن را استنساخ كرد كه مرحوم آقا نجفى اهرى یكى‏از آنها بود. و قسمتى از كتاب توسط ایشان نسخه‏بردارى شد والان موجود است.

در فهرست «نسخه‏هاى خطى‏» كتابخانه آقاى‏مرعشى; چنین آورده شده است: «توسط آقا شیخ حسین نجفى اهرى عناوین و نشانیهاى شنگرف تصحیح شده است.»

مراجعت‏به اهر

آقا نجفى اهرى كه همواره با مشكلات ناشى از فقر، دست و پنجه‏نرم مى‏كرد. نقل كرده‏اند گاه براى خرید حداقل مواد غذایى مجبوربه فروش كتاب‏هایش مى‏شد. پس از سى و شش سال تحصیل و تفقه دردین و رسیدن به جایگاه رفیع اجتهاد و كسب اجازات علمى، فقهى‏در سن شصت و هفت‏سالگى به سال (1349 ه . ق) براى هدایت مردم‏به دیار خویش بازگشت تا مصداق آیه نفر گردد. معظم له ازآغاز ورود به منطقه ارسباران (اهر) مرجعیت دینى یافت و دركنار اقامه نمازهاى جماعت ظهر و عصر در مسجد امام خمینى (سفیدسابق) و مغرب و عشا در مسجد شیخ عماد، مدرسه علوم دینى شمس(امام صادق(ع)) را كه به تصرف رژیم منحوس پهلوى درآمده بود،بازپس گرفت و به تربیت‏شاگردان مكتب امام صادق (ع) پرداختند.

حاج شیخ علاوه بر بازسازى مدرسه، باقیات و صالحاتى همچون مرمت‏و بازسازى مسجد امام خمینى (ره) و احداث یك باب «غسالخانه‏»در نزدیكى گلزار شهداى اهر از خود به یادگار گذاشت.

اخلاق و سیره

اخلاق پسندیده و فضائل انسانى و صفات پسندیده آقا نجفى اهرى‏زبانزد خاص و عام بود. معظم له به تواضع، حلم، بردبارى، عفو وگذشت، سعه صدر، مدارا و خوش برخوردى، احترام به كوچك و بزرگ،احساس مسؤولیت، همیارى و دستگیرى از فقرا و محرومان ودیگرصفات كریمه، معروف بود. در خانه‏اش همواره به روى مراجعین بازبود و هر كس به حضورش مى‏رسید، بى‏بهره باز نمى‏گشت. محفل اومجلس انس با قرآن و حدیث‏بود. نه كسى از دیدار او دلتنگ مى‏شد و نه او از كثرت سئوال و جواب ابراز خستگى مى‏كرد. هر چند ازاو مى‏خواستند، مطلب را تكرار مى‏كرد. عشق و علاقه بى‏اندازه‏اى ‏به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام خاصه حضرت سید الشهدا علیه السلام و عزادارى‏او داشت. به عنوان نمونه به حكایتى از سجایاى پسندیده‏اش‏اشاره مى‏كنیم: مى‏گویند در زمان حیات معظم له، فردى شراب خوار و لاابالى دراهر كه به شرارت و شرب خمر معروف بود، روزى به قصد اهانت‏به‏آقا نجفى اهرى سر راه او قرار گرفت و به ایشان فحش و ناسزاداد. اطرافیان معظم له خواستند مانع جسارت او شوند; اما آقااجازه نداد و به راه خود ادامه داد. فرداى آن روز آقا به‏مغازه همان فرد رفت و بعد از سلام و احوال‏پرسى گفت: دیروز مثل‏این كه عصبانى بودید، اگر قرضى یا مشكلى دارید، من در خدمتتان‏هستم. آن فرد لاابالى كه انتظار چنین رافت و عطوفتى را نداشت،متاثر شد و به پاى آقا افتاد وانگاه از كار زشت‏خود عذرخواهى‏كرد.

مبارزات

در مورد زندگى مبارزاتى آقا نجفى اهرى‏مى‏توان به همراهى و هم‏آوایى وى با بزرگان نجف، در نهضت‏مشروطیت، كه به رهبرى روحانیان آغاز گردید، و به حمایت همه‏جانبه معظم له از حضرت امام خمینى (ره) در اوائل شكل‏گیرى‏نهضت، اشاره كرد.
معظم له انس و الفت و علاقه زیادى به حضرت‏امام (ره) داشت، از نزدیك با ایشان در ارتباط بود و از حركتهاى‏حضرت امام (ره) قاطعانه پشتیبانى مى‏كرد.

. در سال 1343 ه . ش‏بود كه حضرت امام سخنرانى تاریخى و افشاگرانه خود نسبت‏به‏جنایات رژیم سفاك پهلوى و قرارداد ننگین كاپیتولاسیون را ایرادفرمود و به دستگیرى و بازداشت امام انجامید، مرحوم آقا نجفى‏اهرى، شبانه اعلامیه‏اى صادر فرمود و ضمن محكوم كردن دستگیرى‏حضرت امام، مردم را دعوت به قیام كرد و مهاجرت خود را به‏تهران به اطلاع عموم رساند.

اعلامیه‏هاى حاج شیخ شبانه در كوچه و بازار نصب شد و صبح آن روزشور و غوغاى عجیبى بین مردم راه افتاد.آقا نجفى اهرى درمقابل صفوف به هم فشرده مردم تا دروازه شهر اهر حركت كرد و ازآنجا با بدرقه مردم به همراهى آیت الله سید جعفر بنى هاشمى‏اهرى جهت اعتراض به بازداشت‏حضرت امام (ره)، به تهران عزیمت‏كرد و به مجمع بزرگ روحانیان طراز اول ایران (حضرات آیات‏عظام: گلپایگانى، مرعشى نجفى، میلانى، پسندیده (اخوى امام)،شهیدین صدوقى و دستغیب و...) كه در باغ ملك تشكیل شده بود،پیوست. آنان مدت پانزده شبانه روز مشغول برنامه‏ریزى جهت‏آزادى حضرت امام بودند و اعلامیه‏هاى كوبنده‏اى در همین زمینه‏صادر مى‏كردند. متن این اعلامیه‏ها با امضاء نزدیك به پنجاه نفراز بزرگان در بعضى از اسناد و كتب به ثبت رسیده است. همه‏روزه نماز جماعت‏به امامت آقا نجفى اهرى برگزار مى‏گردید تااینكه یك شب به طور ناگهانى برق منطقه خاموش شد و در تاریكى‏چهار جیپ ارتشى وارد باغ شدند و آقا نجفى اهرى را دستگیر و به‏ساواك انتقال دادند. پس از بازجوئى‏هاى انجام شده، معظم له راچشم بسته به تبریز فرستادند و بالاخره پافشارى روحانیان و مردم‏موجب آزادى حضرت امام (ره) شد و امام بعد از آزادى طى تلگراف‏جداگانه‏اى از آقا نجفى اهرى تشكر و قدردانى كرد.

رحلت

حضرت آیت الله العظمى حاج شیخ حسین نجفى اهرى سرانجام بعد ازصد و چهار سال عمر با بركت و صرف آن در جلب رضاى خالق متعال وخدمت‏براى اعتلاى اسلام و مسلمین در (23 بهمن 1345 ش) نداى‏«ارجعى‏» معبود را لبیك گفت و سبك بال به سوى ملكوت حق وروضه رضوان الهى پر كشید. پیكر مطهر حاج شیخ بعد از تشییع باعظمت‏بى‏سابقه‏اى در اهر، جهت دفن، به عش آل محمد قم انتقال‏یافت و با حضور حضرات مراجع و علماى اعلام و جمعى از مردم شریف‏شهرهاى اهر، تبریز، تهران و قم از مسجد امام حسن عسكرى (ع) به‏سوى حرم كریمه اهل بیت‏حضرت فاطمه معصومه (س) تشییع شد و بعداز اقامه نماز بر پیكر مطهر آن عالم عامل در مقبره ابو حسین دركنار یاران سفر كرده‏اش، آیت الله شیخ احمد اهرى و آیت الله‏سید كاظم كوه‏كمرى اهرى به خاك سپرده شد.




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1389 05:00 ب.ظ

نماز طلب باران

نوشته شده توسط: نوری اهری رواسجان
جمعه 14 آبان 1389-02:21 ق.ظ

سلام                                                           نماز طلب باران

یکی ازمسایلی که در زندگی ایت الله سید محمدتقی  خوانساری جلب توجه می کند ودرنوع خودکم نظیر بلکه ازلحاظی

بی نظیرمی باشد این است که درسال 1362 ه ق هنگامی که کشور ایران در اشغال قوای متفقین بود وگروهی از سربازان

انگلیسی وامریکایی در محله خاکفرج قم اقامت داشتند مدتی باران نیامد ومردم در مضیقه بی ابی قرار گرفتند واینده وخیمی را

پیش بینی می کردند نزد ایت الله خوانساری می روند واز وی می خواهند که طبق رسوم اسلامی با انها نماز استسقا یعنی

طلب باران بخوانند تا خداوند باران رحمت خود را از انان دریغ ندارد او می پذیرد وبا جمعیتی نزدیک بیست هزار نفر از روحانیون

وسایر اقشار مختلف مردم در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان با حالت روزه به طرف مصلی واقع در خاکفرج نزدیک محل استقرار

سربازان متفقین حرکت می کنند

ایت الله خونساری دو روز  پی در پی به نماز  استسقا  می روند و روز دوم  با انکه  هیچ گونه  علامتی  از نزول باران نبوده  و حتی 

 فرمانده ها ن  متفقین به تحریک بهائی ها  به  تمسخر  انها  پرداخته بودند  نا گهان  بعد از نماز توده های  متراکم  ابر در اسمان 

پدیدار  می گردند  و  هنوز  جمعیت  به منازل خود  نرسیده  بود  که باران  شدیدی  می بارد  و  سیل خروشان  در رود خانه جاری

می گردد  بلا فاصله  خبر  ریزش باران از طرف خبر نگاران  خارجی و متفقین  به خارج مخابره می شود  و در رادیو  و روزنامه های 

انها  منتشر می گردد

نوری



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1389 08:45 ب.ظ